یـا ولـی الله اعـظم جـهد
کن با
قیـام خود وفـا بر عـهد کن
بـار دیگر خیـز و رستـاخـیز
کن ذوالفـقـار
هیـبتـت را تیـز کن
تـیـغ برکش تا تماشایت
کنند تا
که نتوانند حـاشـایت کنند
ای ولی الله صاحب
ذوالفقار سوختیم از درد و داغ انتظارباز هم یک ذوالفقار بی غلاف، بی تو در غربت شکست...

پی نوشت:
اشعار همه از مرحوم آقاسی هستند و آن دو تعبیر زیبا در آن یک
جمله هم برگرفته از ابیات زیر:
شیعه یعنی شرح منظوم طلب از حجاز و کوفه تا شام و حلب
شیعه یعنی یک بیابان بی کسی غربت صد ساله
بی دلواپسی
شیعه یعنی صد بیابان جستجو شیعه یعنی هجرت از من تا به او
شیعه یعنی تندر آتش فروز شیعه
یعنی زاهد شب، شیر روز
شیعه یعنی شیر، یعنی شیر مرد شیعه یعنی
تیغ عریان در نبرد
شیعه یعنی تیغ، تیغ مو شکاف شیعه
یعنی ذوالفقار بی غلاف
+
نوشته شده در شنبه 4 تیر1390ساعت 1:38 قبل از ظهر  توسط علی
|
الان اِنکَسَرَ ظَهری و قَلّت حیلَتی...
.
+
نوشته شده در چهارشنبه 24 آذر1389ساعت 11:3 قبل از ظهر  توسط علی
|
در پی انتشار خبر وخامت حال ملک عبدالله بن عبدالعزیز پادشاه عربستان سعودی، امروز حاج محمود طی تماس تلفنی، برای ایشان آرزوی سلامتی نمود.
سؤال: به نظرتون اون موقع توی دل حاج محمود چی می گذشت؟
+
نوشته شده در یکشنبه 30 آبان1389ساعت 11:36 بعد از ظهر  توسط علی
|
" به خدا سوگند، تو را بینم خدا را بر هفتاد گونه تزلزل و شک پرستش می کنی."
ادامه مطلب
+
نوشته شده در جمعه 21 آبان1389ساعت 11:15 قبل از ظهر  توسط علی
|
این موضوع همیشه بدجوری
کلافه ام می کنه؛ که یه رفتار اجتماعی ناپسند رو ببینی و به هزار دلیل نتونی براش
کاری انجام بدی یا نتونی حداقل بگی که این کار درستی نیست. و مهمترین دلیلش اینه که
منتسب به طایفه ی دیندارانی و بجا و نابجا هزارتا پیش داوری در موردت وجود داره.
ادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه 20 شهریور1389ساعت 5:25 بعد از ظهر  توسط علی
|
بالاخره نَمُردیم و یه
سریال ایرانی با پایانی غیر ایرانی دیدیم. سریال فاصله ها تموم شد و علیرغم پیش
داوری ها و شاخ و شونه کشیدن های برخی عناصر تندروی معلوم الحال که همیشه آماده ی
یقه چاک دادن و دری وری گفتن به عالم و آدم هستن، بیتا خانم به کیفر اعمال ننگینش
رسید؛ آن هم با اشد مجازات و به هولناک ترین شکل ممکن. یعنی به نظر من اگه کشته
بودنش اینقدر دردناک نبود تا حالا که زنده موند.
برای ما ایرانی ها که
همیشه عادت کرده بودیم فیلم های هندی با پایانهای منحصر به فرد هندی ببینیم که یه
قطره اشک جبران همه ی مافات رو می کنه و مثلاً یه مرده که از تخت بیمارستان عازم
قبرستون هست رو به کانون گرم خانواده به عشقولانه ترین حالت ممکن می رسونه یا همون
قطره اشک مثلاً توبه ی یه عمر گناه و معصیت و ندانم کاری و کینه و دشمنی می شه،
این بار این پایان اون هم تو یه فیلم ایرانی خیلی تکان دهنده بود. تازه خودمون هم
دست کمی از هندی ها که نداریم هیچ، گاهی حتی گوی سبقت رو هم از اونا ربوده بودیم. تازه
ما خودمون با اون خلاقیت خارق العاده ایی که داریم این مفاهیم هندی رو با بعضی
مفاهیم مذهبی که صحت و سقمشان جای تحقیق دارد قاطی کرده بودیم و نتیجه این می شد
که یهو توی یه فیلم که از اول تا آخر اشتباه و گناه بود ناگهان همون آخرا ورق بر
می گشت و همه بدون پرداخت کمترین هزینه ایی به سر منزل مقصود می رسیدن.
ولی این بار یه پایان
آمریکایی در انتظار قهرمان نمای! این سریال بود. فیلمهای آمریکایی معمولاً با خشن
ترین وضع ممکن به پایان می رسن و اگه همه اعم از عاشق و معشوق و ظالم و مظلوم (که
البته این دو تا مفهوم اصلاً توی فیلمهای آمریکایی جایی نداره) با هم نابود نشن،
اون طرفی که قرار بیننده باهاش همزاد پنداری کنه به سخت ترین وضع ممکن از مهلکه
جون سالم به در می بره و مثلاً یه چندین ماهی طول می کشه تا دوباره سر پا بشه!
خوب البته با اینکه این
پایان هولناک – مثل بقیه ی اتفاقاتی از این دست که گاه گاهی می شنویم – باعث شد تا
یه چند روزی تو اعصاب خوردی معلق بزنم ولی شاید حسنش به این باشه که بالاخره ملت
یا حداقل جوونا خوب حالیشون بشه که هر کسی باید مسؤلیت کارهای خودش رو بپذیره و عواقبش
رو تحمل کنه. حتی اگه عواقب کاراشون به این هولناکی باشه که دل هر آدمیزادی رو تا
ته می گدازه. که ملت بفهمن اگه صحنه ی زندگی همیشه مثل فیلمهای آمریکایی نیست، از
اون طرف هم مثل فیلم های ایرانی و هندی ممکنه همه چی به خیر و خوشی تموم نشه.
ولی خدایا تو را به
آبروی امامان معصوم دست ما رو در این ماه مبارک بگیر که اصلاً کارمون به این فیلم بازیا
از هیچ نوعیش نکشه.
+
نوشته شده در جمعه 22 مرداد1389ساعت 10:58 قبل از ظهر  توسط علی
|
این یه قسمت از خاطرات
سفرمون به کره (آره دیگه بابا! کره جنوبی) است. سفری که خیلی خوش گذشت و هنوز
شیرینی لحظاتش توی ذهنم مونده. یه سفر تقریباً شش هفت روزه به سه شهر زیبای
اولسان، چانگ وون (گ رو خیلی غلیظ تلفظ نکنید) و سئول. البته همونطور که خواهید
دید منظور من صرفاً نوشتن خاطره و تذکره و روزشمار و سفرنامه نیست. فقط پرداختن به
مهمترین دغدغه ی همیشه ی زندگیمه. در آینده هم احتمالاً به این موضوع خواهم
پرداخت. نه به خاطرات کره ها! که البته خیلی دوست دارم اگه یه انگیزه ایی توفیق
بشه اونا رو هم بنویسم، مخصوصاً راجع به دوستانی که پیدا کردم و شامی که خوردیم و
حرفایی که زدیم... و چیزایی که دیدم و... اوه... بلکه به سؤالی که در آخر متن هست و
همیشه برام مطرحه.
"
امروز سه شنبه 11 آغوست
سال 2009 میلادی (یا همان 20 مرداد 1388 خودمان) و ما در این صبح دلپذیر
ابری در
کارگاه شرکت ... .. در این باغ و بوستانهای حاره ایی که اسمش را گذاشته اند
شهر
اولسانِ کره ی جنوبی و در فواصل کوچک این باغ ها که زمین خالی پیدا کرده
اند،
شهرها و خانه ها و تأسیسات و کارگاهها را ساخته اند؛ یعنی جایی برای زندگی
مردم و
جایی برای جستجوی روزی. و هر جا جای خالی نبوده است را لابد صاف کرده اند
تا راهی
بسازند از وسط این جنگل ها که این دو تا محلی که خلاصه ی زندگی انسانها شده
است را
به هم وصل کنند. و چه زود اسم "انسان" را آوردم که تا حالا اینها همه
"کره ایی" بودند و می باید بعداً به آن موضوع می پرداختم که نمی دانم چه
شد که آمد.
و حالا اینجا توی این
جلسه که ملت نشسته اند و مغزشان را می سابند برای موارد تکنیکال که در واقع
هنوز
هم به آن نرسیده، من مانده ام در دنیای خودم و ذهنم را پر کرده این آقای لی
یِ
تُپل مُپل و دریچه ایی شده برای ورود و گیر افتادن من در این فکر که این
"کره
ایی" ها یا همان "انسان" هایی که از دیروز تا حالا افتخار سر و کله
زدن باهاشون را پیدا کرده ام اصولاً "چکار" می کنند یا بهتر بگویم چطور
"زندگی"
می کنند. و بیشتر به این فکر می کنم که این آقای لی که یک جوان احتمالاً
برازنده ی
کره ایی است و لابد جزء متخصصین توانمند کره ایی هم – اگر نگویم دانشمند
کره ایی! –
دیشب را لابد با یک لُعبت کره ایی توی خیابان شانه به شانه و دست در دست سر
کرده و
بعد هم با هم شام خورده اند توی یکی از همان بی شمار رستورانهایی که دیشب
توی
خیابان دیدم و بعد هم خانه و خواب. و صبح هم سر وقت سر کار در یک شرکت
معتبر کره
ایی و یک کار سازنده برای مملکت شان و لذت از زندگی و بالندگی و همه چیز...
تا
ببینیم تا ظهر و بعد از ظهر چه خواهد گذشت بر آنها. و لابد همین برنامه هست
تا آخر
هفته و بعد هم دو روز استراحت و حال و حول که باید آن را هم بریم ببینیم.
و این همان ذهنیت من است
از زندگی این کره ایی ها یا به صورت عمومی تر از زندگی "انسانهای مدرن"
که طبق روش زندگی آمریکایی زندگی می کنند که حتماً ناقص است این ذهنیت و
متأثر از
برداشت های شخصی و بر اساس دانسته های قبلی. کاش بتوانم از نزدیک ببینم
جزئیات این
زندگی چطوری است.
خلاصه اینکه توی این هوای
خوب ابری و وسط این جنگلها ذهنیات من اینهاست. حالا هم که باران شروع شده و
بساط
عیش و نوش فراهم، البته برای طبیعت! و عجب حالی می دهد خدا به طبیعت اینها،
هی
جنگل روی جنگل و باران روی باران.
"
+
نوشته شده در شنبه 16 مرداد1389ساعت 0:33 قبل از ظهر  توسط علی
|
باز هم به مناسبت سالگرد پیروزی درخشان حزب خدا بر اصحاب شیطان در جنگ سی و سه روزه می خوام یه بخش دیگه از توانمندیهای خودمان رو به نمایش بذارم!
متن حاضر یه تحلیل از مناسبات بعد از جنگ در منطقه خاورمیانه است که البته به خاطر نوع مخاطبانش کمی با میانه روی همراه شده.
اگه تا آخر خوندش سخته که هست، لطفاً ما رو از نظراتتون بی نصیب نذارید!
قبل نوشت: خدا وکیلی کار کردن با این بلاگفا صبر ایوب می خواد!
ادامه مطلب
+
نوشته شده در جمعه 1 مرداد1389ساعت 8:21 بعد از ظهر  توسط علی
|
این
بار می خوام به مناسبت فرا رسیدن سالگرد حماسه ی فراموش نشدنی جنگ سی و سه روزه متن یه نامه ای رو منتشر کنم که در گذشته ی نه چندان دوری برای دوست
داشتنی ترین شخصیت تمام زندگی ام فرستاده ام. کسی که به نظر من جای همه ی قهرمانهای
به خاک و خون کشیده شده مان را پر می کند... سید حسن نصرالله.
این
نامه رو (به همراه پوستری که دادم یکی از دوستام برای متن ادبی سروده ی خودم درست
کرد و تصویرش رو می تونید ببینید) با یکی دو واسطه رسوندم به دست نماینده ی حزب الله در ایران تا به دست سید
برسونه. امیدوارم رسیده باشه.
دوستانی که وقت ندارن یا حوصله که همه رو بخونن، اون قسمتایی که آبی کردم رو از دست ندن!
ادامه مطلب
+
نوشته شده در سه شنبه 15 تیر1389ساعت 0:2 قبل از ظهر  توسط علی
|
سربندِ نهیب امام جمعه ی تهران برای خودداری از گناهانی که شیوعشان قهر و غضب الهی (و از جمله زلزله) را در پی دارد، جای شما خالی آماج سیل واکنشها و مطالب و ایمیل ها ی تمسخر آمیز فراوانی قرار گرفتیم که اندکی موجبات کدورت خاطرمان را پدید آورد. این واکنشها گرچه از طرف افراد با طرز فکرهای متفاوتی صورت گرفت ولی به نظر من یک وجه مشترک مشخص دارد که شما هر اسمی بخواهید رویش بگذارید از نظر من به سادگی مصداق عدم ایمان به غیب است. و غیب یعنی آنچه در بُرد ابزارهای حسی ما نمی گنجد و دقیقاً به همین دلیل درک آن توسط "انسان تجربه گرا" یی که به هیچ روی زیر بار آنچه نمی بیند نمی رود، مقدور نیست.
اوج این واکنشها آنجایی بود که یک خانم دانشجوی آمریکایی محض پوز زنی جناب خطیب جمعه ی ما برداشته بود یه کمپینی راه انداخته بود و با یک عده خانم دیگه بخشهایی از بدنهای محترم را عریان کرده بودند تا ببیند از کجای این عالم صدایی در می آید! آخر سر هم دقیقاً طبق متدولوژی علم تجربی (که در جای خود ما مخلصش هم هستیم) یک گزارش تهیه کرده بود از تمام زمین لرزه هایی که طی آن روز در کل این کره خاکی واقع شده و مشاهده کرده بود که تقریباً تغییر محسوسی در تعداد آنها ایجاد نشده و بلکه در بعضی نقاط کمتر هم شده! و لاجرم به این نتیجه رسیده بود که خوب؛ عریان کردن بدن زنان هیچ دخلی به وقوع زلزله در عالم ندارد. به همین سادگی، به همین خوشمزگی!
این بود تا اینکه من پست برازنده ی پوزیتیویست های قوم لوط را از وبلاگ "فصلی برای فردا" خواندم که بسی باعث شفای صدرمان و تقویت جبهه وبلاگی مان شد. ما هم آنرا برای عده ی کثیری از ناباوران و باورمندان فرستادیم که هم پاسخ دندان شکنی داده باشیم به آن همه تمسخر و استهزاء و هم مانیفستی بوده باشد برای بخشی از اعتقاداتمان با بیانی شیوا و جذاب. البته همان موقع هم شک داشتم که همه با مفهوم پوزیتیویسم آشنا باشند و این را هم می دانستم که طبق عادت معهود کسی هم از آنچه بلد نیست نمی پرسد! لذا دنبال فرصتی بودم که یک توضیحی راجع به این مفهوم ارائه کنم تا اینکه این فیلم پر سر و صدای آواتار رو دیدم و آنجا با یک تعریف خیلی روشن و خودمانی از این مفهوم تجربه گرایی انسان غیب ناباور غربی مواجه شدم.
ادامه مطلب
+
نوشته شده در چهارشنبه 19 خرداد1389ساعت 0:3 قبل از ظهر  توسط علی
|